حاج ملا هادي السبزواري
277
شرح مثنوى
( ( 961 ) ) اين عرضها نقل شد لون دگر * حشر هر فانى بود كون دگر ن 245 17 - ك 94 1 لون دگر : يعنى همين اعراض است ، امّا اتمّ و اقوى و اشدّ و ابقى ، چه در طرف مظهريّت لطف و چه در قهر . و هر صورتى نشاه اى ، اصلش محفوظ است ، ولى خاصيت نشاه سابق را مىگذارد و خاصيت نشاه لا حق را مىگيرد . كون دگر : يعنى كون دنيوى مبدّل مىشود به كون برزخى . باز كون برزخى مبدّل مىشود به كون اخروى . پس زايل نمىشود مگر دنيويّت و برزخيّت . و اخروى و برزخى و دنيوى در اصل محفوظ وجود ، تفاوت ندارند . و تفاوت به نقص و كمال در شىء واحد است . و صورت دنيويه و اخرويه يكى است ، به حيثيتى كه هر كه و هر چه در آخرت ببينى ، بگويى اين - بعينه - همان است كه در دنيا بود . بلى ، صورت اخروى اين ماده را كه دنيويت به آن است ، ندارد . و قائم به ذات خود است . ولى مادّه ، قوّه و استعداد محض است ، و مشخص شىء نيست . و شيئيت شىء به مادّه نيست . كه اگر بدن زيد به مادّهء قريبه - كه اخلاط است - يا به مادهء بعيده - كه عناصر است ، يا ابعد - كه مادة المواد است - بر گردد ، بايد زيد باشد . بلكه شيئيت به صورت و فعليّت است كه اگر هيولاى عالم نباشد و صور از جسميّه و نوعيّه و شخصيّه و بالجمله ما به الشيء بالفعل همه بر حال خود باشد هر آينه عالم همين عالم است . آيا نمىبينى كه صورتى كه در خواب مىبينى اين مادّه را كه صورت طبيعيّه دارد ، ندارد ؟ و مع - هذا مىگويى فلان را در خواب ديدم . و در بيدارى صورتى را خيال مىكنى كه مادهء آن را ندارد و صورت محضه است ، و مىگويى در انديشهء فلان بودم . شيخ محيى الدين مىگويد : نيست اشتباهى بزرگتر از اشتباه متخيل به محسوس . اين است كه حكما در تعريف حكمت فرمودهاند كه : الحكمة صيرورة النفس الناطقة عالماً عقليا مشابها للعالم العينى . و معلوم است كه نفس ناطقهء حكيم ، مادهء عالم را ندارد و صور عقليه و هيويهء عالم را داراست ، و عالم نورى شده است . و اينكه گفتيم شيئيت به صورت است ، اعمّ از هيأت و نوعيت بود . ما به الشيء بالفعل ، مراد بود . مثل نفس ناطقه را كه هويّت و تشخّص بدن به او است ، و او باقى است ، شامل است . پس مراد به « لون دگر » و « كون دگر » نه مباينت است ، تا توّهم كنى كه عدل نيست ، بلكه فنون و اطوار و شئون يك وجود است . مثلا صورت زيد در آينه همين صورت خارجيّهء اوست ، با آن كه در وضع و جهت و غيرهما متخالفند . خاصّه هر گاه روحى كه در صورت خارج آينه است ، در آن باشد و آن صورت غنى از مظهرى كه آينه است باشد ، او زيد است . يك دليل بر تجرّد نفس ناطقه ، غناى اوست از اين بدن طبيعى در نوم و شبه آن . چه ، در نوم بدن مثالى را مستعمل است و آن را تحريك مىكند و به آن فاعل و منفعل مىشود و اكثر قوى به آن تعلَّق دارد . ( ( 962 ) ) نقل هر چيزى بود هم لايقش * لايق كَلَّه بود هم سايقش ن 245 18 - ك 94 1